
...غروب-قله جفتان(کرمان) از کوه جوپار...
من از جهانی دگرم
ساقی از این عالم واهی رهایم کن
نمیخواهم در این هیبت بمانم
از این تن آلوده و غمگین جدایم کن
مسیر جادویی

...غروب-قله جفتان(کرمان) از کوه جوپار...
من از جهانی دگرم
ساقی از این عالم واهی رهایم کن
نمیخواهم در این هیبت بمانم
از این تن آلوده و غمگین جدایم کن

آرارات-تابستان ۸۷-عکس از مهدی سیدی
..."دلم گرفته ،
دلم عجيب گرفته است.
تمام راه به يك چيز فكر مي كردم
و رنگ دامنه ها هوش از سرم مي برد.
خطوط جاده در اندوه دشت ها گم بود.
چه دره هاي عجيبي !
و اسب ، يادت هست ،
سپيد بود
و مثل واژه پاكي ، سكوت سبز چمن وار را چرا مي كرد...
سهراب سپهری
ابري نيست .
بادي نيست.
مي نشينم لب حوض:
گردش ماهي ها ، روشني ، من ، گل ، آب.
پاكي خوشه زيست.
مادرم ريحان مي چيند.
نان و ريحان و پنير ، آسماني بي ابر ، اطلسي هايي تر.
رستگاري نزديك : لاي گل هاي حياط.
نور در كاسه مس ، چه نوازش ها مي ريزد!
نردبان از سر ديوار بلند ، صبح را روي زمين مي آرد.
پشت لبخندي پنهان هر چيز.
روزني دارد ديوار زمان ، كه از آن ، چهره من پيداست.
چيزهايي هست ، كه نمي دانم.
مي دانم ، سبزه اي را بكنم خواهم مرد.
مي روم بالا تا اوج ، من پرواز بال و پرم.
راه مي بينم در ظلمت ، من پرواز فانوسم.
من پرواز نورم و شن
و پر از دار و درخت.
پرم از راه ، از پل ، از رود ، از موج.
پرم از سايه برگي در آب:
چه درونم تنهاست.
چه درونم تنهاست
سهراب سپهری
آسان بدست نمی آید
در رگهایم احساس شادمانی میکنم
و در مغزم تکه ای یخ دارم
چیزی در سرم وز وز میکند

شب سرشاري بود.
رود از پاي صنوبرها، تا فراترها رفت.
دره مهتاب اندود، و چنان روشن كوه، كه خدا پيدا بود.
در بلنديها، ما
دورها گم، سطحها شسته، و نگاه از همه شب نازكتر.
دستهايت، ساقه سبز پيامي را ميداد به من
و سفالينه انس، با نفسهايت آهسته ترك ميخورد
و تپشهامان ميريخت به سنگ.
از شرابي ديرين، شن تابستان در رگها
و لعاب مهتاب، روي رفتارت.
تو شگرف، تو رها، و برازنده خاك.
فرصت سبز حيات، به هواي خنك كوهستان ميپيوست.
سايهها برميگشت.
و هنوز، در سر راه نسيم.
پونههايي كه تكان ميخورد.
جذبههايي كه به هم ميخورد.
(سهراب سپهری)

قايقي خواهم ساخت،
خواهم انداخت به آب.
دور خواهم شد از اين خاك غريب
كه در آن هيچكسي نيست كه در بيشه عشق
قهرمانان را بيدار كند.
قايق از تور تهي
و دل از آرزوي مرواريد،
همچنان خواهم راند.
نه به آبيها دل خواهم بست
نه به دريا-پرياني كه سر از خاك به در ميآرند
و در آن تابش تنهايي ماهيگيران
ميفشانند فسون از سر گيسوهاشان.
همچنان خواهم راند.
همچنان خواهم خواند:
"دور بايد شد، دور."
مرد آن شهر اساطير نداشت.
زن آن شهر به سرشاري يك خوشه انگور نبود.
هيچ آيينه تالاري، سرخوشيها را تكرار نكرد.
چاله آبي حتي، مشعلي را ننمود.
دور بايد شد، دور.
شب سرودش را خواند،
نوبت پنجرههاست."
همچنان خواهم خواند.
همچنان خواهم راند.
پشت درياها شهري است
كه در آن پنجرهها رو به تجلي باز است.
بامها جاي كبوترهايي است كه به فواره هوش بشري مينگرند.
دست هر كودك ده ساله شهر، خانه معرفتي است.
مردم شهر به يك چينه چنان مينگرند
كه به يك شعله، به يك خواب لطيف.
خاك، موسيقي احساس تو را ميشنود
و صداي پر مرغان اساطير ميآيد در باد.
پشت درياها شهري است
كه در آن وسعت خورشيد به اندازه چشمان سحرخيزان است.
شاعران وارث آب و خرد و روشنياند.
پشت درياها شهري است!
قايقي بايد ساخت.
قايقي بايد ساخت
(سهراب سپهری)
ترجمه انگلیسی این شعر در ادامه مطلب