
مرا با گذشته ام تنها بگذارید...خاطراتی سرد در ذهنم برفک زده اند که ذوب شدنشان آزارم میدهد...بادهای تند آینده نیز مانع از یخ زدنشان میشوند...مرا با گذشته ام تنها بگذارید...خودم را ملزم به رعایت هیچ قاعده و قانونی نمیدانم...سایه های وحشتناک روزمرگی هر لحظه مرا تعقیب میکنند...بهمن های بزرگ گفتارتان مرا نابود کرده است...مرا با گذشته ام تنها بگذارید...شیب تند تناقض مفاصل زندگیم را به درد آورده است...هیچکس نیست که مانع از سر خوردنم بروی یخچال ابدیت بشود...توده ای از ابرهای نگاهتان مرا در بر گرفته،باز هم صاعقه!...مرا با گذشته ام تنها بگذارید...چیزی را در آن سوی زندگیم فراموش کرده ام!
متن از خودم!
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 0:16  توسط مهدی سیدی
|


