دلم کوه میخواهد!!!


دلم کوه میخواهد!!!

joopar

به سوی کوه ،

به سوی قله های باشکوه

به سوی آبی سپهر

به راه زر نشان مهر،

چو آرزوی ما،

هوا،

خوش است و پاک

به روی قله ها

تن از غبار تیرگی رها

برآ چو جان تازه بر بلند خاک

همیشه برفراز

همیشه سرفراز


"فریدون مشیری "

پاییز هزار

آنجا
درختي دارم برگريز
كز شبان
ستاره‌ها را مي‌گريد و
از روزان
خورشيد را

هميشه در پاييز
درختي دارم.

بمن بگو چرا؟

lalezar

منطقه عشایر نشین بخش لاله زار کرمان

دکلن گلبریت (Declan Galbraith) خواننده اسکاتلندی در سال ۲۰۰۲در استادیوم اودیسه در بلفاست با خواندن آهنگ "بمن بگو چرا" (Tell Me Why) چشمان بسیاری را به خود خیره کرد. او در آن زمان یازده سال بیشتر نداشت و امروز بیست و یک ساله است. آهنگ مزبور را دکلن با ده هزار کودک دیگر در استادیوم اودیسه اجرا کرد در حالیکه همزمان توسط ماهواره و رادیو ۸۰۰۰۰ کودک دیگر در مدارس سرتاسر بریتانیا بزرگترین ترانه کُر جهان را با او اجرا کردند...

 دانلود آهنگ


در رویاهایم
کودکان می خوانند
ترانه ای از عشق برای هر پسر و هر دختر
آسمان آبی است
مزارع سبزند
و قهقهه زبان مردم دنیاست
اما بعد از خواب برمی خیزم و آنچه که می بینم
دنیائی است پر از مردم محروم
بمن بگو چرا؟
آیا باید اینگونه باشد؟
بمن بگو چرا؟
آیا چیزی هست که من آن را از نظر دور داشته ام؟
بمن بگو چرا؟
چون من درک نمی کنم
وقتی اینهمه انسان به کسی نیاز دارند و ما دست کمکی به آنها نمی دهیم
بمن بگو چرا؟
هر روز
از خود می پرسم
من چه باید بکنم تا یک مرد باشم؟
باید بایستم و بجنگم؟
برای آنکه به همه ثابت کنم من هستم؟
آیا این هدف از زندگی من است؟
که در دنیائی پر از جنگ زندگی خود را هدر دهم؟
بمن بگو چرا؟
آیا باید اینگونه باشد؟
بمن بگو چرا؟
چیزی هست که من آنرا متوجه نشده ام؟
بمن بگو چرا؟
چون من درک نمی کنم
وقتی اینهمه انسان به کسی نیاز دارند و ما دست کمکی به آنها نمی دهیم
بمن بگو چرا؟

ترجمه انگلیسی در ادامه مطلب

ادامه نوشته

بخواب تا زنده بمانی!

 

هوا را مه گرفته و شهر در تسخیر ارواح است ،صدای زوزه سگها و ناله بی خانمانها،  و فریادی که سکوت را همچون تبر بر تنومند بیداری میکوبد به گوش میرسد ،بخواب تا زنده بمانی!

متن و عکس : مهدی سیدی

 

سکوت

  

چه مهمانان بی دردسری هستند مردگان
نه به دستی ظرفی را چرک میکنند
نه به حرفی دلی را آلوده
تنها به شمعی قانعند
واندکی سکوت...

من از جهانی دگرم!

1
...غروب-قله جفتان(کرمان) از کوه جوپار...

من از جهانی دگرم

              ساقی از این عالم واهی رهایم کن

                                  نمیخواهم در این هیبت بمانم

                                                   از این تن آلوده و غمگین جدایم کن

دلم گرفته

2

آرارات-تابستان ۸۷-عکس از مهدی سیدی

..."دلم گرفته ،
دلم عجيب گرفته است.
تمام راه به يك چيز فكر مي كردم
و رنگ دامنه ها هوش از سرم مي برد.
خطوط جاده در اندوه دشت ها گم بود.
چه دره هاي عجيبي !
و اسب ، يادت هست ،
سپيد بود
و مثل واژه پاكي ، سكوت سبز چمن وار را چرا مي كرد...
                                                                                            سهراب سپهری

2

ابري نيست .
بادي نيست.
مي نشينم لب حوض:
گردش ماهي ها ، روشني ، من ، گل ، آب.
پاكي خوشه زيست.

مادرم ريحان مي چيند.
نان و ريحان و پنير ، آسماني بي ابر ، اطلسي هايي تر.
رستگاري نزديك : لاي گل هاي حياط.

نور در كاسه مس ، چه نوازش ها مي ريزد!
نردبان از سر ديوار بلند ، صبح را روي زمين مي آرد.
پشت لبخندي پنهان هر چيز.
روزني دارد ديوار زمان ، كه از آن ، چهره من پيداست.
چيزهايي هست ، كه نمي دانم.
مي دانم ، سبزه اي را بكنم خواهم مرد.
مي روم بالا تا اوج ، من پرواز بال و پرم.
راه مي بينم در ظلمت ، من پرواز فانوسم.
من پرواز نورم و شن
و پر از دار و درخت.
پرم از راه ، از پل ، از رود ، از موج.
پرم از سايه برگي در آب:
چه درونم تنهاست.

چه درونم تنهاست

سهراب سپهری

کور از شدت برف

آنچه می یابی و آنچه می بینی

آسان بدست نمی آید

در رگهایم احساس شادمانی میکنم

و در مغزم تکه ای یخ دارم

چیزی در سرم وز وز میکند

ادامه مطلب

ادامه نوشته

از روي پلك شب

morghe hava

شب سرشاري بود.
رود از پاي صنوبرها، تا فراترها رفت.
دره مهتاب اندود، و چنان روشن كوه، كه خدا پيدا بود.

در بلندي‌ها، ما
دورها گم، سطح‌ها شسته، و نگاه از همه شب نازك‌تر.
دست‌هايت، ساقه سبز پيامي را مي‌داد به من
و سفالينه‌ انس، با نفس‌هايت آهسته ترك مي‌خورد
و تپش‌هامان مي‌ريخت به سنگ.
از شرابي ديرين، شن تابستان در رگ‌ها
و لعاب مهتاب، روي رفتارت.
تو شگرف، تو رها، و برازنده خاك.

فرصت سبز حيات، به هواي خنك كوهستان مي‌پيوست.
سايه‌ها برمي‌گشت.
و هنوز، در سر راه نسيم.
پونه‌هايي كه تكان مي‌خورد.
جذبه‌هايي كه به هم مي‌خورد.

(سهراب سپهری)

پشت دریاها

 

sohrab

قايقي خواهم ساخت،
خواهم انداخت به آب.
دور خواهم شد از اين خاك غريب
كه در آن هيچ‌كسي نيست كه در بيشه عشق
قهرمانان را بيدار كند.

قايق از تور تهي
و دل از آرزوي مرواريد،
هم‌چنان خواهم راند.
نه به آبي‌ها دل خواهم بست
نه به دريا-پرياني كه سر از خاك به در مي‌آرند
و در آن تابش تنهايي ماهي‌گيران
مي‌فشانند فسون از سر گيسوهاشان.

هم‌چنان خواهم راند.
هم‌چنان خواهم خواند:
"دور بايد شد، دور."
مرد آن شهر اساطير نداشت.
زن آن شهر به سرشاري يك خوشه انگور نبود.

هيچ آيينه تالاري، سرخوشي‌ها را تكرار نكرد.
چاله آبي حتي، مشعلي را ننمود.
دور بايد شد، دور.
شب سرودش را خواند،
نوبت پنجره‌هاست."

هم‌چنان خواهم خواند.
هم‌چنان خواهم راند.

پشت درياها شهري است
كه در آن پنجره‌ها رو به تجلي باز است.
بام‌ها جاي كبوترهايي است كه به فواره هوش بشري مي‌نگرند.
دست هر كودك ده ساله شهر، خانه معرفتي است.
مردم شهر به يك چينه چنان مي‌نگرند
كه به يك شعله، به يك خواب لطيف.
خاك، موسيقي احساس تو را مي‌شنود
و صداي پر مرغان اساطير مي‌آيد در باد.

پشت درياها شهري است
كه در آن وسعت خورشيد به اندازه چشمان سحرخيزان است.
شاعران وارث آب و خرد و روشني‌اند.

پشت درياها شهري است!
قايقي بايد ساخت.

قايقي بايد ساخت
(سهراب سپهری)

ترجمه انگلیسی این شعر در ادامه مطلب

 

ادامه نوشته