سه شاخ کوچک،بسوی ابدیت!
قله سه شاخ کوچک با ارتفاع 3720 متر سخت ترین قله جوپار محسوب میشود . صعود به این قله برج مانند حتی از مسیر خط الراس همراه با سنگنوردی دشواری است که همین موضوع باعث تمایز این قله نسبت به بقیه قله ها شده است( لازم به توضیح است صعود به سایر قله های جوپار همراه با سنگنوردی است).بعد از مدتها جمع آوری اطلاعات در مورد قله و مسیر صعود تصمیم به صعود قله از مسیر گرده گرفتم.(گرده = به یالهای صخره ای که دارای شیب تندی باشند اصطلاحا گرده گفته میشود) در روز پنجشنبه مورخ 19/2/87 به همراه عده ای از دوستان راهی منطقه شدیم. باز جوپار ما را طلبیده بود و ما اکنون با برداشتن هر گام به آن نزدیک تر میشدیم. با یکی از دوستان به نام آقای محمد حسن پورشیخ علی تصمیم گرفتیم که از مسیر بنه ای خودمان را به جانپناه برسانیم.مسیر راهرو رجب و رودخانه خیلی تکراری شده بود! بعد از سه ساعت به همراه دیگر دوستان به جانپناه رسیدیم.در جانپناه عده ای از اهالی بومی منطقه حضور داشتند و ما تصمیم گرفتیم شب را در محلی به نام سنگ اتاق که پایینتر از تپه جانپناه و در کنار رودخانه قرار داشت سپری کنیم.شب زیبا و به یاد ماندنی را در کنار دوستان سپری کردیم.با تنظیم ساعت صبح جمعه مورخ 20/2/87 راس ساعت 6 از خواب بیدار شدم و اولین منظره ای را که دیدم گرده و قله سه شاخ کوچک بود که با ابهت تمام در پیش رویم قرار داشتند.لحظه ای کیسه خواب را به دور خودم پیچیدم و مجذوب این صحنه شدم.دو دل شده بودم که بروم یا نروم.ولی من تصمیم خودم رو گرفته بودم.بلند شدم و کیسه خواب را جمع کردم(شب به دلیل نداشتن چادر در زیر آسمان پر ستاره و در فضای باز خوابیدیم).وسایل را که شامل (بیسیم،دوربین چشمی،دوربین عکاسی،طنابچه 13 متری 7 میل،یک عدد هشت فرود و کارابین پیچ دار،صندلی هارنس،کلاه کاسک،یک عدد تبر یخ هفت گوهر،یک عدد پیراهن پلار،یک عدد بادگیر،سه عدد کلوچه،یک عدد تن ماهی،یک و نیم لیتر آب و دو عدد شربت پودری) بود را جمع کردم و در ساعت 7 با نام و یاد خدا و با خداحافظی از بچه ها که همه خواب بودند(به غیر از محمد صادقی) راهی شدم!.با گذشتن از بیدستان و پیمودن شیب تند تپه منتهی به گرده در ساعت 8:10 دقیقه به ابتدای مسیرگرده رسیدم.هارنس را پوشیدم و کلاه کاسک را بر سرم گذاشتم.مقداری آب و کلوچه خوردم و در ساعت 8:30 به حرکت خودم ادامه دادم.آهسته و با احتیاط حرکت میکردم و سعی میکردم که مسیر را نیز پیدا کنم.به هر حال برای اولین بار و تنها و آنهم با اطلاعات ناقصی که داشتم حرکت بروی گرده کار سختی بود.به یک مسیر دشت مانند کوچولو با شیب تند رسیدم.همچنان به بالا رفتن ادامه میدادم.در انتهای دشت کوچک وارد یک قیف شدم و با سنگنوردی به مسیر ادامه دادم.لحظه به لحظه مسیر دشوارتر میشد و من احساس کردم که مسیر را اشتباه رفته ام.با دشواری بسیار مسیر رفته را به درون قیف بازگشتم و قیف را تا تیغه ها ادامه دادم تا شاید بتوانم راهی برای ادامه مسیر پیدا کنم.درسته مسیر از روی تیغه ها ادامه پیدا میکرد.حالا دیگه بچه ها بیدار شده بودند و من رو با دوربین نگاه میکردند.گاه گاهی جمله ای از طریق بیسیم ردو بدل میشد و این باعث کاهش استرس صعود در من میشد.در بعضی جاها کراکزهایی وجود داشت که میتوانستم از سمت راست آنها را دور بزنم ولی بعضی مواقع مجبور بودم با ریسک زیاد از این کراکزها عبور کنم.گاهی اوقات از بودن در یکچنین جایی تعجب میکردم و به خودم میگفتم که الان میتوانستم پایین و در کنار دوستان باشم ! ولی این چیزی بود که خودم خواسته بودم ! احساس میکردم یک نفر داره همراه من صعود میکنه و مسیر رو به من نشون میده ! مسیر گرده بیشتر از اون که سخت باشه ترسناکه و تقریبا همراه با ریسک بالاییه ! ولی از اینجا میتونستم مناظر زیباتری رو ببینم،یخچالهای دو طرف مسیر،دیواره کیش،تافک،بیدستانها و آبشار یخی هایی که بسیار زیبا بودند.در طول مسیر به یک سنگ چین رسیدم و مطمئن شدم که مسیر را درست آمده ام.تقریبا نیمی از مسیر را پیموده بودم،نفس راحتی کشیدم و دوباره حرکت کردم،بعد از سنگچین مسیر سنگین تر میشد و بایستی با دقت به حرکت ادامه میدادم.در یک قسمت با رفتن به سمت چپ و بالا رفتن از یک مسیر خطرناک به دیواره ای در حدود 5 متر برخورد کردم که بالا رفتن از آن ممکن نبود،وقتی به زیر پا نگاه کردم دیدم که پایین رفتن هم دست کمی از بالا رفتن نداره،ترس و وحشت تمام وجودم را در بر گرفت،از طریق بیسیم با ایمان عاشری ارتباط برقرار کردم و ازش خواستم که با دوربین مسیر رو بررسی کنه،ایمان هم گفت که اشتباه رفتم و باید برگردم از سمت راست برم،از طریق بیسیم از بچه ها هلالیت طلبیدم و شروع به پایین اومدن کردم،در پشت یک سنگ مقداری خاک بود که با کندن آنها تونستم یک گیره دست مطمئن برای خودم درست کنم دو دستی گیره را چسبیدم و خودم را آویزان کردم تا شاید بتوانم جای پای مطمئنی پیدا کنم،بالاخره با هزار زحمت از این قسمت پایین اومدم (بعد از اتمام برنامه با ایمان که صحبت میکردم میگفت احتمال میدادم سقوط کنی!)بعد از کمی استراحت از سمت راست مسیر که آنهم راحت نبود بالارفتم ،در جایی و در درون یک سوراخ کوچولو قوطی زنگ زده ای قرار داشت که باز هم از درست بودن مسیر مطمئن شدم،لحظه به لحظه به قله فرعی نزدیک تر میشدم،طبق اطلاعاتی که داشتم در 30 متری قله فرعی تراورس خطرناکی وجود داشت که سخت ترین قسمت مسیر بود،با رسیدن به یک کلاهک دیگر ادامه مسیر وجود نداشت و من میتوانستم تراورس مرگ را در سمت راست خود ببینم،تراورسی که در یک قسمت ریزشی قرار داشت و در زیر آن دره ای به عمق 100 متر وجود داشت،از طریقی بیسیم خواستم که بچه ها برام دعا کنن و شروع به حرکت کردم،5 متر تراورس با شرایط خوب را پیمودم و 4 متر از یک مسیردر سمت راست تراورس بالا رفتم و دوباره یک تراورس به سمت چپ که این یکی دیگه واقعا خطرناک بود،سنگ روی سنگ بند نبود کمی مکث کردم و زیر لب از خدا خواستم که کمکم کند،گیره ای را با دست راست گرفتم،هنوز درست وزنم را انتقال نداده بودم که گیره کنده شد،شانس آوردم! دوباره امتحان کردم و یک گیره دیگر گرفتم و شروع به انجام تراورس بروی گیره های مسیر کردم تراورس تمام شد و 20 متر تا قله فرعی را با سنگنوردی دشواری به پایان رساندم.اکنون میتوانستم دشت زیر قله برج و سه شاخ کوچک را ببینم و لذت ببرم.همیشه یکی از آرزوهایم قرار گرفتن در این دشت بود.از قله فرعی پایین آمدم و با تراورسهایی که با سنگنوردیهای دشواری هم همراه بود به آخرین پله منتهی به قله رسیدم.باورم نمیشد! میتوانستم سنگچین قله را در 5 متری خودم ببینم! لحظه ای ایستادم! در فکر بودم که چه جوری خوشحالی کنم ولی اینجا جایی نبود که بشود بالا و پایین پرید! و در ساعت 12:30به آرامی روی قله ایستادم و با بیسیم خبر صعود را به بچه ها دادم،آنها هم خوشحال بودن.یک طنابچه 5 میل داشتم که به دور سنگچین روی قله به یاد گار بستم و با گرفتن عکس راهی پایین شدم.مسیر برگشت را از پشت قله کیش و قیف مصیبت انتخاب کردم ،که در پشت قله کیش هم با سنگنوردیهای دشواری روبرو شدم و بالاخره در ساعت 4:20 دقیقه در سنگ اتاق در کنار دوستان ناهار دلچسبی را خوردیم.








شما بر هیچ کوهی پیروز نمیشوید بلکه چند لحظه بر فراز آن می ایستید و سپس برف به کمک باد جای پاهای شما را پر میکند " آرلن بلام"