گاهی نفست به شماره می افتد اما آنچنان تو را در آغوش خود به رقص وا میدارد که راهی جز ادامه دادن نداری،با صدای موسیقایی کبکان و بلبلان و آوای مستی همنوردان در این صحنه باشکوه لبریز از شیرینی لحظه ها هستم و خندان و با صفا به پیش میرویم.


توقف کوتاهی برای صرف صبحانه میکنیم و پخت و پیاز و سبزی و چای میخوریم،میچسبد! راستی نانها آویشن دارند و سبزیها خرفه ، فلفلها تندند و لحظه ها با نبات شیرین شده اند!


به مسیر ادامه میدهیم،همچنان دست به سنگ،زیبا و با شکوه،به محلی به اسم چشمه میون کوه میرسیم،البته سالهاست که لبانش خشک است و چشم انتظار.
دو ساعتی از آغاز تا اینجا راه آمده ایم،توقف میکنیم،آب هست،انارهست،موز هست و کمی نمک که چاشنی لبخند است!


همنوردان تصمیم به بازگشت از مسیری متفاوت میگیرند،نام مسیر راهروی حبیب فرج هست.
در میان دیواره ها فقط یک مسیر وجود دارد که به اصطلاح به راهرو معروفند،حالا بنا به موقعیت منطقه اسم راهروها متفاوت و جالب است!

از این مسیر دیدی زیبا به شهر جوپار و در دور دست تر ،کرمان داریم.لطافت هوا خبر از ناز پاییز دارد،خوب است،خیلی خوب است،پاییز را میگویم! آه ای پاییز!
خیلی بلایی پاییز!!!

کجا بودیم؟!
در میانه مسیر راهروی حبیب فرج،همه چیز زیبا بود،ممد حیات و مفرح ذات لذتی دو چندان داشت ،دم و بازدم را میگویم!

وارد دره ای منتهی به چشمه چراغو شدیم،گپ و گفت و خنده مان حاصل سر رفتن تخیل بود،کبکهایی که با نی آب میخورند،زاغهای بیسیمچی و بزهایی که دستمال سر بسته اند و شیر تعارف میکنند!!!

غرق در تخیل به انتهای مسیر رسیدیم،همانجا که آغاز بود!